یکشنبه 96 بهمن 15 , ساعت 10:40 صبح
کتاب شعرهایم را بغل می گیرم و می نشینم به خواندن!
محو در عمیق ترین نقطه فنجان قهوه ام،
نگاه آخرت را برای هزارمین بار به تصویر می کشم
و امتداد آن نگاه مرموز لحظه ای از جلو چشمم کنار نمی رود...
در چشم هایم ابری است...نه...ابرهایی هست!
در چشم هایم ابرهاییست که به وقت به تصویر کشیدنت،
شروع به باریدن می کنند....
خانه ات آباد!
بگو این ابرها چقدر باید ببارند تا حافظه چشم هایم را پاک کنند؟!!!!
می دانی؟
تو آن اتفاق خجسته ای که هیچگاه بر سرم نازل نخواهی شد....
پ ن:دچار اختناق درون شده ام...
دلم دیدار یک آشنای نزدیک می خواهد...فقط بنشینم نگاهش کنم
و خودش بفهمد چه مرگم است...
نوشته شده توسط nhi | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ