چهارشنبه 01 تیر 1 , ساعت 5:6 عصر
میزنم چنگ
پای تار تارموی تو
ای هزار گیسو....
و میخوانم
از دورهای نزدیک
نزدیکی های دورتر از دیده...
خدا اینجاست
هوا از اوست
نفسها... جمله مست از اوست
به یک جمله....
تمام کوه و دشت ،هستی
نشان و جلو ه ایی از اوست
تو ای غافل ز خویش
از بند خود..
در عشق رها شو
بیا بگذر ز من ..ما گفتنها
از خاک جدا شو
زنم جرعه به یک جامی ز کامت
رهایی باشد افتادن به دامت
بیا مستی بیا مستی
که در عقلی ندیدم
رها باشی و عشق باشد به جانت
من از من گم گشته
چون رقصنده به بادم
پر پرواز گشودم
چون از پایم فتادم
نوشته شده توسط nhi | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ