چهارشنبه 01 اردیبهشت 28 , ساعت 12:11 صبح
تو بر من می نگر این دم
که شب شعرم ز تو بارد
شبم را گر چه تنهایم
ولی یک دم تو را شاید
من از شبها گریزان کی شوم؟
آری،که شعرم بی صدا ماند
میان تک تک پرواز خواهش ها
عطش باری چرا از من جدا ماند؟
تو را بر جان من سوگندت امشب
که بگذاری کمی لبخند چینم
میان این همه خاموشی ومن
تو را بی خود جدا از بند بینم
نوشته شده توسط nhi | نظرات دیگران [ نظر]
لیست کل یادداشت های این وبلاگ